... صحرای رز
|
×××پندهای زندگی×××
فکر می کنم به زندگی به این که زندگی چه چیزی به ما آموخته آموخته عشق با هم نگریستن در امتداد خطیست نه به هم خیره شدن. آموخته که عشق مثل خورشید از پشت ابرها بیرون می آید و روحت را گرم می کند. آموخته آتشی که عشق روشن می کند بیشتر از سردی و خاموشی تنفر است. زندگی خیلی چیزها به ما آموخته اما نمی دانم که آیا یاد گرفته ایم با نه ... پی نوشت : از تمام لطف و محبتتون که من سر می زنید نهایت تشکر رو دارم
موضوع : | *| نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 14:4 توسط شایان | ×××سکوت شیشه ای×××
حرفی برای گفتن نیست چیزی به جز سکوت ندارم در دل خسته ام به انتظار نشسته ام تا کسی بیاید و بگوید دوستت دارم منتظر جمله ای پر از محبتم جمله ای که سکوت قلبم را بشکند اما نه با صدای ترک خوردن قلبم ...
شایان
موضوع : | *| نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:50 توسط شایان | ×××مهتاب×××
با خود عهدی بستم در روزهای پاییز قرار شد در نهایت باشم به جای روزهای غم انگیز دلم را یادگاری دادم اما در سکوت شکستم به جای شوق پرواز بال و پرهایم را بستم اما حال دوباره مهتاب شبم را روشن کرد با جمله هایش سکوتم را پر از تپش کرد نور مهربانی چهره ام را روشن کرد تا دوباره تجربه کنم قصه های بدون غصه را ... شایان
موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:54 توسط شایان | ×××عشق خاکستری×××
نمی دانم شاید نیاز است تا خود را در تنگ ماهی غرق کنم تنگ را در سیاهی خاک حبس کنم تا در گور خیس خویش ابدی بمانم شاید نیاز است تا سایه ام را در خود حس کنم تا بی سایه بودن را نیز تجربه کنم یا حسرت بخورم حسرت روزهایی که گذشت روزهایی که باران می بارید شایدم قصه ای بسازم از کویر قلبم که دیگر بارانی نیست تا در آن ببارد شایدم از این بگویم که تک وتنها سرد و خسته بدون فانوس باید به جاده ای دل بسپارم که شب را در آن جا گذاشته اند شاید عشقم دیگر عشق نشود عشقم عشق خاکستری شود... شایان
موضوع : | *| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:34 توسط شایان | ×××قله های سرکش خاموش×××
باغ آرزو ها بی برگ آسمان اشکها می بارد آفتاب رز دیگر نمی تابد بوی خاک عطر باران خورده در شبها خواب گلها در قصه ی مهتاب چه گویم ؟ عشق اسیر دل مردگی خانه های دل تنگ کنده ای در سرخی آتش می سوزد می دانم باران غصه می بارد در شعرهایم اما سپیده دم سیاهی را بی نفس می کند خواهم کند نقاب سیه تازان خدایا تو چشمه ی جوشانی عطشم را سیراب کن... شایان
موضوع : | *| نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:8 توسط شایان | ×××خواب×××
سر گشته بودم در دریای عشق آسمان از یخ بود صاف و زلال باران محبت می بارید و به جای خورشید فقط تلالو انوار مهربانی را در دوردست می دیدم به لحظه ی اوج فکر می کردم سوار بر موج از خواب پریدم دیدم تو را معنا کردم... شایان
موضوع : | *| نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:55 توسط شایان | ×××لحظه×××
به سوی سپیدی نقره فام بی نهایت می دویدم اما تنهایی خسته ام کرد و چشمه ای از محبت نیافتم سیاه پوشان را می دیدم که همیشه در سیاهی ها شاد بودند شادی ها وسوسه ام کرد اما یاد فرشته ی مهربانی در دلم تازه شد پس به راه افتادم هرچند تنهایی باری سنگین بر دوشم شده بودم با خود زمزمه می کردم هوای دلم شده گریان چشم برای اشکهایم شده زندان و از خدا خواستم تا در لحظه باشم... شایان
موضوع : | *| نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:28 توسط شایان | |
Unsaid
![]() Time has passed, the seasons has changed, but the words, still remain the same Menu
Forgottens
Flower's seeds
.
|