فرياد بزن "
صدايي ندارم
بنويس از آسمان "
قلمم را شكسته اند
نگاهي كن به عمق وجودم "
اشكها چشمان را برده اند
طي كن جاده ي بي انتها را "
وقتي هيچ ندارم حتي قلبي سرخ به ناكجا نيز رواي حركت نيست ...

شايان
صحراي رز

موضوع :
|
*| نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 16:46 توسط
شایان |
صبحي تابستاني
اشكي چكيد برزمين
اشكي از چشماني كوچك
صبح تمام شد و آن روز بود كه براي اولين بار صبحي مي ديدم
هرچند تصويري نيست
حال سالها گذشته و دوباره سالي بر سالهاي زندگيم افزوده مي شود
مي شنوم
از همه سو مي گويند
تولدم مبارك ...

شايان
صحراي رز


موضوع :
|
*| نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 19:47 توسط
شایان |
چگونه مي رويم به سوي آينده
زماني كه در حال پرسه مي زنيم
تعريف آينده تعريف عشق نيست
تا هستيم بايد عاشق شويم گفتند شيرين و فرهاد ز هر ذهني جاودانه شدند
چون به هم نرسيدن عاشق ماندند و فرياد كشيدند ...

شايان
صحراي رز

موضوع :
|
*| نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 22:55 توسط
شایان |