عروج ابهامهای لطیف اساطیری
بر طنین دل نواز رود خشت می زنند
پهنای جهان کنار مشتی خاک غلط می زند
و پرندگان در پرواز
کاش بادبادک بودیم
تا ته کوچه ی عشق می رفتیم
ولی از دل تنهای ما هنوز برگ می ریزد ...

شایان
صحرای رز

موضوع :
|
*| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 و ساعت 9:13 توسط
شایان |
بگذار آینه نفس بکشد
مصاحبت با آفتاب سودی نداشت که حال
حرمت سپیدی کاغذ را سیاه می کنی
با نبض حروف بی معنایت ؟
می هراسیم از انجیر کهن بی کسی
ولی افسوس
دنیای خواب در زیر خاک صبح مدفون می شود ... 

شایان
صحرای رز

موضوع :
|
*| نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 11:23 توسط
شایان |
در عصر خاموش سردرگمی
می رویم به سوی تب حرف
نمی بینیم عفت سنگ را
که ساقه ی معنی آن می پوشاند
پرچین سر خوشی ها را
می رویم تا بچشیم طعم تصنیف را
می رویم تا فرار کنیم از تنهایی
و شاید می رویم تا برسیم به کوچه های التهاب ... 






شایان
صحرای رز

موضوع :
|
*| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 11:29 توسط
شایان |