او بود که آفتابه ی مشکی را  ببُرد ؟

همان که نشت و آب را با پنیر بخورد ؟

نمی دانم و نمی گویند اما هرکه که بود با حرفهایش قلب را فشرد.

کاری نمی توان کرد باید او را به خدا سپرد.

اما یادمان نمیرود با پول ما بود که پیکان را فروخت و  پارکینگش شد نمایشگاه فورد .

قصه ی ما قصه ی کشیشییست که مسلمان شد و حرفش گردنش را ببُرد !

 

you don't love a girl because of beauty.you love her because she sings a song only you can understand

"lisa Jane Smith"


شایان
صحرای رز