آتلانتیک را اسقفی بود بگفتند دور سرش قرص نوری !

با خودش گفت ندارم بنده صبوری.

صبح شد.دخترک ندیمه آمد.در دستش سینی چای و قوری.

اسقفش گفت بیا نزدیکتر آنجا تو دوری !

نباشد حتی بهشت را به این زیبایی حوری !

دخترک جلو آمد.شنید : باید بشوی صیغه ی من شما به زوری !

برو بر من بپوش لباس توری !

دخترک گفت خجالت ! می روم از این دیار حتی اگر خانه ام شود کنار ِ گوری.

دو روزبعد یافت شد  تکه موی بوری که افتاده بود زیر در تنوری .

صبحش آتلانتیک غرق شد ...


Love never dies
"Bram Stroker "


شایان
صحرای رز