حال آسمان است که گریه می کند
        چون ماه دیگر سپیدیش را  با او تقسیم نمی کند.
حال ستاره است که گریه می کند
        چون دیگر کسی برای چیدن آن دستش را به سوی آسمان دراز نمی کند.

حال باد است که می وزد
       چون می خواهد قاصدکها را به مقصد برسانند تا نامردی روزگار را به پای او
نگذارند.
حال چشمه است که  می جوشد
      چون می خواهد سیاهی ها را پاک کند.

و حال صحرای رز می خواند
      چون می خواهد تمامی رزها بدانند که شاید روزی زیر پای یک نفر له شوند.

شایان
صحرای رز

???what is the thing that your eyes see