×××قله های سرکش خاموش×××
باغ آرزو ها بی برگ آسمان اشکها می بارد
آفتاب رز دیگر نمی تابد
بوی خاک عطر باران خورده در شبها
خواب گلها در قصه ی مهتاب
چه گویم ؟
عشق اسیر دل مردگی خانه های دل تنگ
کنده ای در سرخی آتش می سوزد
می دانم
باران غصه می بارد در شعرهایم
اما سپیده دم سیاهی را بی نفس می کند
خواهم کند نقاب سیه تازان
خدایا تو چشمه ی جوشانی
عطشم را سیراب کن...
شایان
صحرای رز

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 19:8 توسط شایان
|
Time has passed, the seasons has changed, but the words, still remain the same