×××عشق خاکستری×××
نمی دانم شاید نیاز است تا خود را در تنگ ماهی غرق کنم
تنگ را در سیاهی خاک حبس کنم
تا در گور خیس خویش ابدی بمانم
شاید نیاز است تا سایه ام را در خود حس کنم
تا بی سایه بودن را نیز تجربه کنم
یا حسرت بخورم
حسرت روزهایی که گذشت روزهایی که باران می بارید
شایدم قصه ای بسازم
از کویر قلبم که دیگر بارانی نیست تا در آن ببارد
شایدم از این بگویم که تک وتنها سرد و خسته بدون فانوس
باید به جاده ای دل بسپارم
که شب را در آن جا گذاشته اند
شاید عشقم دیگر عشق نشود
عشقم عشق خاکستری شود...

تنگ را در سیاهی خاک حبس کنم
تا در گور خیس خویش ابدی بمانم
شاید نیاز است تا سایه ام را در خود حس کنم
تا بی سایه بودن را نیز تجربه کنم
یا حسرت بخورم
حسرت روزهایی که گذشت روزهایی که باران می بارید
شایدم قصه ای بسازم
از کویر قلبم که دیگر بارانی نیست تا در آن ببارد
شایدم از این بگویم که تک وتنها سرد و خسته بدون فانوس
باید به جاده ای دل بسپارم
که شب را در آن جا گذاشته اند
شاید عشقم دیگر عشق نشود
عشقم عشق خاکستری شود...
شایان
صحرای رز

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 13:34 توسط شایان
|
Time has passed, the seasons has changed, but the words, still remain the same