×××مهتاب×××
با خود عهدی بستم در روزهای پاییز
قرار شد در نهایت باشم به جای روزهای غم انگیز
دلم را یادگاری دادم
اما در سکوت شکستم
به جای شوق پرواز بال و پرهایم را بستم
اما حال دوباره مهتاب شبم را روشن کرد
با جمله هایش سکوتم را پر از تپش کرد
نور مهربانی چهره ام را روشن کرد
تا دوباره تجربه کنم
قصه های بدون غصه را ...

قرار شد در نهایت باشم به جای روزهای غم انگیز
دلم را یادگاری دادم
اما در سکوت شکستم
به جای شوق پرواز بال و پرهایم را بستم
اما حال دوباره مهتاب شبم را روشن کرد
با جمله هایش سکوتم را پر از تپش کرد
نور مهربانی چهره ام را روشن کرد
تا دوباره تجربه کنم
قصه های بدون غصه را ...
شایان
صحرای رز

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 20:54 توسط شایان
|
Time has passed, the seasons has changed, but the words, still remain the same