×××هیچ چیز و همه چیز×××
با سرعت سرازير مي شوم
به سوي بي كسي ها
در كوره راهي قدم مي زنم
كه مي دانم ختم تاريكي مي شود.
وزش باد سرد وجودم را در كشمكشي
بي معنا قرار مي دهد.
شايد بتوانم به راه اصلي باز گردم
پرواز مي كنم و به سوي جاده ي روياها باز مي گردم .
پرواز مي كنم تا گذر زمان
زخمي بر وجودم به يادگار نگذارد.
هيچ نمي دانم و يك چيز مي دانم
مي دانم كه پرواز مي كنم
اما
باد سرد هنوز هم مي وزد...
پي نوشت : پايان امتحانا نزديكه...
شايان
صحراي رز

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۸۵ ساعت 10:51 توسط شایان
|
Time has passed, the seasons has changed, but the words, still remain the same