×××طوفان×××
سكوت باران سرشار از ناگفته ها بود
قاصدكي در ظلمات بيرون آمد
دوست داشت روياي بودن باشد
اما باد وزيد. در آن مه سپيد هيچ چيز معلوم نبود
قاصدك بايد پيغام يك عشق را مي رساند
قسم خورده بود به غرور دل عاشق
كه از مه خواهد گذشت
اما باد به دست امواجش سپرد تا اعماق دريا
گور خيس او شود
قاصدك پيغامش را نرساند
قاصدك حرفهايي داشت...
شايان
صحراي رز

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۳۸۵ ساعت 10:23 توسط شایان
|
Time has passed, the seasons has changed, but the words, still remain the same