از آسمان ستاره مي چيدم
و ستاره را به سوي كساني مي فرستادم

كه دوستم دارند
اما در قفسي افتادم . آينه اي گذاشتند در قفسم تا پروبالم دوتا شود

از قاصدكها كمك خواستم .از قفس بيرون آمدم
اما سنگي زدند به من قلبم را شكست
حال نوشته هايم را با آب چشمانم مي شويم
 ديگر كاغذ هم لياقت درودل ندارد...

شايان
صحراي رز

so hard